تبليغاتX
این روزها که میگذره...

این روزها که میگذره...

دل من یه روز به دریا زد و رفت

آدم هـا ....

آدم هـا می آینـد
زنـدگی می کننـد
می میـرنـد و می رونـد
امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو
آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه
...
آدمی می رود امــا نـمی میـرد!
مـی مـــانــد
و نبـودنـش در بـودن ِ تـو
چنـان تـه نـشیـن می شـود
کـه تـــو می میـری
در حالـی کـه زنــده ای ...

+ نوشته شده در  91/02/23ساعت 23:25  توسط لیلی وزیر  | 

دارَم فراموش میکنم...

هرگز نفهمیدم فراموش کردن دَرد داشت
یا فراموش شُدن
به هر حال دارَم فراموش میکنم.
+ نوشته شده در  91/02/22ساعت 1:41  توسط لیلی وزیر  | 

خاطره ای در درونم است...

چون سنگی سپید در درون چاهی.
سرستیز با آن ندارم , توانش را نیز :
برایم شادی است و اندوه.

در چشمانم خیره شود اگر کسی
آن را خواهد دید.
غمگین تر از آنی خواهد شد
که داستانی اندوه زا شنیده باشد.

می دانم خدایان انسان را
بدل به شیئی می کنند , بی آن که روح را از او برگیرند.
تو نیز بدل به سنگی شده ای در درون من
تا اندوه را جاودانه سازی.
+ نوشته شده در  91/02/22ساعت 1:35  توسط لیلی وزیر  | 

جدایی از تو...

آخرین جام را می خورم به سلامتی

پیوندی که از هم گسست

تنهایی ما دو

اندوه من

همیشه می خورم به سلامتی

لبانی که دروغ گفتند

چشمانی که چون گور سرد بودند

دنیایی بی رحم و خشن

و نجات بخشی که در خواب است

جدایی از تو هدیه ای است

فراموشی تو نعمتی

...

اما عزیز من

آیا زنی دیگر

صلیبی را که من بر زمین نهادم

بر دوش خواهد کشید ؟

...

+ نوشته شده در  91/02/22ساعت 1:34  توسط لیلی وزیر  | 

باور کرده ام...

باور كرده ام که بی تو هم زندگی می گذرد،، دلم دیگرهیچ کس را نمی خواهد جز تنهایی

+ نوشته شده در  91/01/14ساعت 21:40  توسط لیلی وزیر  | 

اینجا،با تو....

وقتی به تو فکر میکنم،اینجا هستم.

یعنی اینجا جایی که من،بیشتر به تو فکر میکنم.

اینجا جایی که وقتی از تو دلخورم،میام تا خودمو رها کنم.

اینجا دلتنگیهامو تقسیم میکنم،

اما تو  تا حالا،حتی یه قسمت کوچیک هم از این دلتنگیها نخواستی

اینجا جایی که رازه دلمو برای تو باز میکنم.

میگم: میخوامت،

میگم:نمیخوامت،

میگم:دوستت دارم،

و میتونم بگم :«از تو متنفرم»

تو هیچوقت از این احساس ها با خبر نیستی،

وبا خبر نمیشی،

نمیدونی چون نمیخوای.

پس من اینجا،

همیشه با تو «راحتم».


+ نوشته شده در  91/01/13ساعت 14:46  توسط لیلی وزیر  | 

تنهایی...

توی زندگی یه وقتها تنهایی رمزه عبوره....

+ نوشته شده در  91/01/13ساعت 14:16  توسط لیلی وزیر  | 

با تو بودن....

شناختنت گناهترین گناهم بود... یافتنت بهانه دلم بود... خواستنت نیازم بود... با تو بودن آرزویم ...

+ نوشته شده در  91/01/13ساعت 14:13  توسط لیلی وزیر  | 

فکر می کردم....

هنوز هم گاهی دلتنگ میشوم، نه برای تو... برای آن کسی که فکر میکردم تو بودی...
+ نوشته شده در  91/01/13ساعت 2:45  توسط لیلی وزیر  | 

فاصله...

راهیست میان ما..
نه تو میای،نه من میتوانم بروم..
این جاده برای نرسیدن است....

+ نوشته شده در  91/01/13ساعت 2:38  توسط لیلی وزیر  | 

روزهای عید...

این روزها،روزهای عیده که میگذره.

دارم سعی میکنم تا احساسش کنم،

دنبال چیزی میگردم که بوی تازگی وطراوت بده،یعنی بوی عید.

نمیدونم تو،این بهارو توی وجودت،توی قلبت، حس میکنی یا مثل من

 هنوز،

دنبالش میگردی.

نمیدونم کِی و چه جوری،

اما احساس میکنم هنوز کمی امید دارم تا به دستش بیارم.




+ نوشته شده در  91/01/05ساعت 2:1  توسط لیلی وزیر  | 

دلتنگی و باز هم دلتنگی...

همیشه دلتنگی به خاطر نبودن شخصی نیست....
گاهی به علت حضور کسی در کنارت است که
حواسش به نگاه عاشق تو نیست.....

+ نوشته شده در  90/11/19ساعت 13:16  توسط لیلی وزیر  | 

تنهاترین انگیزه..

تو هستی،

اما نه برای قلبم،

قلبم می تپه،

اما،نه برای تو ،

هنوز اینجام ،اما،

نه برای عشق تو،

می نویسم، اما،

نه از عشق و اشتیاق،

هستم ،می نویسم، فقط از یک خاطره.

یک عشق ،یک امید، آرزو،

که گذشت،که نموند،

که فقط خیال من بود.

و برای تو فقط....

بگذریم....اینجا هستم و می مونم برای همون خیال...

برای چیزی که خودم در ذهنم داشتم...

برای اون لحظه هایی که دوستشون داشتم،

ولی تموم شدن...

چون تو اینطور میخواستی...

روح من اما،هنوز هم درگیره،

درگیر اون عشق کذایی.

:( :( :(




+ نوشته شده در  90/11/17ساعت 1:33  توسط لیلی وزیر  | 

تولدم.

تاریخ تولد بهانه ایست تا،

فراموش نکنی

آمدنت را...

و باز هم در چنین روزی بدنیا آمدم.

+ نوشته شده در  90/11/06ساعت 22:8  توسط لیلی وزیر  | 

همیشه بمون...

وقتی من اینجام

وقتی پیش توام ،تو به من حس خوبی میدی

حس آرامش،

چقدر خوبه که تو رو دارم.

و اگر تو نبودی من چقدر تنها بودم...

همیشه بمون...همیشه باش...

+ نوشته شده در  90/10/30ساعت 1:43  توسط لیلی وزیر  | 

گمان می کردم...

دلم برای کسی
تنگ است
که
گمان کردم

... می آید
.
.
می ماند
.
و
.
به تنهاییم پایان میدهد
.
آمد
.
رفت
.
و
.
به زندگیم پایان داد.

+ نوشته شده در  90/10/19ساعت 23:9  توسط لیلی وزیر  | 

بی تو/با تو

میترسم از نبودنت... از بودنت بیشتر... نداشتنت ویرانم میکند... داشتنت متوقفم... وقتی نیستی کسی را نمیخواهم... وقتی هستی ترا میخواهم... رنگهایم بی تو سیاه است... در کنارت خاکستری ام... خداحافظی ات به جنونم میکشاند... سلامت به پریشانیم... بی تو دلتنگم... با تو بیقرار... بی تو خسته ام... با تو در فرار... در خیال من بمان... از کنار من برو... من خو گرفته ام به نبودنت

+ نوشته شده در  90/10/18ساعت 15:16  توسط لیلی وزیر  | 

بی اعتنایی...

اندوه که از حد بگذرد،
جایش را می دهد به یک بی اعتنایی مزمن.
دیگر مهم نیست بودن یا نبودن، دوست داشتن یا نداشتن،
آن چه اهمیت دارد کش داری رخوتناک حسی است که دیگر ترا به واکنش نمی کشاند
و در آن لحظه فقط در سکوت نگاه می کنی و نگاه می کنی...

+ نوشته شده در  90/10/18ساعت 15:7  توسط لیلی وزیر  | 

یاد گرفتم...

یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو _سه ماه بیشتر زنده نیست

یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله

و فاصله یعنی دو خط موازی که هیچگاه به هم نمی رسند
...
یاد گرفتم در عشق هیچکس به اندازه خودت وفادار نیست

و یاد گرفتم هر چه عاشق تری

تنهاتری

+ نوشته شده در  90/10/18ساعت 15:5  توسط لیلی وزیر  | 

قسمت این بود...

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم          تا در این قصه ی پر حادثه حاضر باشم
حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و         من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم
تو پری باشی و تا آنسوی دریا بروی             من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم
قسمت این بود ، چرا از تو شکایت بکنم ؟!      یا در این قصه به دنبال مقصر باشم ؟
شاید اینگونه خدا خواست مرا زجر دهد          تا برازنده ی اسم خوش شاعر باشم
شاید ابلیس تو را شیطنت آموخت که من         در پس پرده ی ایمان به تو کافر باشم

+ نوشته شده در  90/10/08ساعت 16:19  توسط لیلی وزیر  | 

دلتنگم...

دلتنگم
دلتنگم برای تمام آرزوهایی که فاسد شدند
بدون آنکه ذره ای به من نزدیک شوند
دلتنگم
دلتنگم برای تمام جوانی ام
برای تمام آرزوهایم
تمام آزادی ام
برای عمری که ناخواسته می گذرد و چه بد می گذرد
دلتنگم...

+ نوشته شده در  90/08/30ساعت 1:30  توسط لیلی وزیر  | 

تا حالا شده....

شده بعضي وقتا يهو ديگه دوستش نداشته باشي؟
به خودت مي گي اصلاً واسه چي دوستش دارم؟
مگه کيه؟
مگه واسم چيکار کرده؟
مگه چي داره که از همه بهتر باشه؟
... اصلاً من که خيلي از اون بهترم....
بعد به خودت مي خندي که اصلاً واسه چي اينقدر خودتو اذيت کردي؟

يهو، يه چيزي يادت مياد....
يه چيز ِ خيلي کوچيک....
يه خاطره....
يه حرف....
يه لبخند....
يه نگاه....
و بعد....
همين....

همين کافيه تا به خودت بياي و مطمئن بشي که نمي توني فراموشش کنی

+ نوشته شده در  90/08/19ساعت 22:49  توسط لیلی وزیر  | 

نفس...

گاهی با دویدن برای رسیدن به کسی،

دیگر نفسی برای ماندن در کنار او باقی نخواهد ماند...

+ نوشته شده در  90/08/19ساعت 22:4  توسط لیلی وزیر  | 

حسرت...

هر داشته ای را به هر نداشته ای نفروش.
  • گاه اگر نداشته هایت رابدست آوری ،

  • حسرت داشته هایی رامیخوری که ارزان فروختی...

  • + نوشته شده در  90/08/19ساعت 21:42  توسط لیلی وزیر  | 

    دلتنگ...

    آسمان هم گاهــــــی دلش می گیـــرد!!

    من که آدمم......!!

    + نوشته شده در  90/08/18ساعت 15:2  توسط لیلی وزیر  | 

    دلم...

    دست من خالیست اما دلم تا دلت بخواهد از تو ، پُر است....

    + نوشته شده در  90/08/14ساعت 16:50  توسط لیلی وزیر  | 

    اعتماد...

    می خواهم اعتماد کنم اما بد جایی دنیا آمده ام ...

    زمین ؛

    جایگاه مارهای خوش خط و خالی بود که هر روز نیشم می زدند ...

    + نوشته شده در  90/08/14ساعت 16:47  توسط لیلی وزیر  | 

    باران باش...


     باران باش ... كسي به باران عادت نمي كند... هر وقت بيايد دوست داشتني است ...

    + نوشته شده در  90/08/14ساعت 16:45  توسط لیلی وزیر  | 

    تنها....

    خسته ام؛ خسته تر از آنی که خیانت کنم ...تنهایم؛ تنها تر از آنی که عاشق شوم

    + نوشته شده در  90/07/27ساعت 20:58  توسط لیلی وزیر  | 

    دلتنگی....

    گلوی آدم را باید گاهی بتراشند تا برای دلتنگی های تازه جا باز شود.

    دلتنگی هایی که جایشان نه در دل که در گلوی آدم است ...

    دلتنگی هایی که می توانند آدم را خفه کنند...

    + نوشته شده در  90/07/23ساعت 13:25  توسط لیلی وزیر  |